تبليغاتX
عشق
سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني / شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني
آه باران من سراپاي وجودم آتش است / پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 22:54 توسط مهدی خانبابائی |


ابري باش بارا ن شو.... ببار زمين خشك دلم تشنه توست ببار تا ... ازسرزمين دلت سر برون آرم بگذار درتو برويم سبزشوم اي آفتابي ترين لبخند وقتي درآبي ترين نقطه درياي دلت گم شدم روزي از پشت سياهي چشما نت.... طلوع خواهم كرد

 

به همه لبخند بزن اما با 1 نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به 1 نفر عشق بورز تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر باشه

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 18:56 توسط مهدی خانبابائی |


با تشکر از آمادگی جنابعالی جهت پیوستن به نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران بدینوسیله محل مراجعه شما به شرح ذیل اعلام می گردد:

مــحل مراجعه:  سازمان وظیفه عمومی ناجا-معاونت وظیفه عمومی تهران بزرگ

تاریــخ مراجعه:   ۱۸/۰۴/۱۳۸۶    

کد مرکز آموزش: ۱۷۲   

 آدرس مراجعه: تهران-میدان سپاه -سازمان وظیفه عمومی ناجا

 

خب، این هم از خدمت نظام وظیفه من . اگر فرصت دوباره ای  دست داد از خاطرات آموزشی و روزهای پادگان برایتان خواهم نوشت.اگر هم نه...که هیچ.(هیچ وقت فکر نمی کردم جدی جدی چنین ماجرایی برای من پیش بیاید،راستش یک جورهایی مشتاق تجربه اش هستم) راستی احتمالا حداقل تا یک ماه آینده به اینترنت دسترسی نداشته باشم.پس...........

چقدر زندگی غیر قابل پیش بینیه.چقدر موقعیتهای ثابت با نگاههای متفاوت معانی متفاوت دارند. نمی دانم ۲ سال بعد وقتی به امروز فکر میکنم چه احساسی به امروز خواهم داشت!

همه دوستان خوب من

خداحافظ

تا...

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 22:43 توسط مهدی خانبابائی |


براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 1:57 توسط مهدی خانبابائی |


بر تن خورشيد مي پيچد به ناز
 چادر نيلوفري رنگ غروب
 تك درختي خشك در پهناي دشت
 تشنه مي ماند در اين تنگ غروب
 از كبود آسمان هاي روشني
 مي گريزد جانب آفاق دور
 در افق بر لاله سرخ شفق
 مي چكد از ابرها باران نور
 مي گشايد دود شب آغوش خويش
 زندگي را تنگ مي گيرد به بر
 باد وحشي مي دود در كوچه ها
 تيرگي سر مي شكد از بام و در
 شهر مي خوابد به لالاي سكوت
 اختران نجوا كنان بر بام شب
 نرم نرمك باده مهتاب را
 ماه مي ريزد درون جام شب
 نيمه شب ابري به پهناي سپهر
 مي رسد از راه و مي تازد به ماه 
 جغد مي خندد به روي كاج پير
 شاعري مي ماند و شامي سياه
 دردل تاريك اين شب هاي سرد
 اي اميد نا اميدي هاي من
 برق چشمان تو همچون آفتاب
 مي درخشد بر رخ فرداي من 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 0:33 توسط مهدی خانبابائی |



 

 اگر كه عشق نباشد
 به سانِ يكه سوارانِ پهنه كابوس
 شبي سوارِ مركبي از نورِ مرگ خواهم شد.
 و تا قيامتِ خاك
 تمامِ مردهِ شومم را
 از هفت خوانِ كينه افلاكيانِ بي فردا
 گذار خواهم داد.
 
 اگر كه عشق نباشد
 به روسياهيِ اين روزهايِ بي ناموس
 شبي چراغ مركبيِ بزمِ ننگ خواهم شد
 و تا شكستنِ تاك
 شرابِ كهنه روحم را
 از هفت خطِ مستيِ اين خاكيانِ بي فردا
 گذار خواهم داد.
 
 اگر كه عشق نباشد
 به كور چشميِ اين عاقلانِ بي قاموس
 شبي به قبرِ جنون مثلِ سنگ خواهم شد
 و تا غمي غمناك
 تمامِ پيكرِ فرسوده جنونم را
 از هفت پرسشِ فرزانگانِ بي سودا
 گذار خواهم داد.
 
 اگر كه عشق نباشد
 در اوجِ وحشتِ افسانه هايِ دقيانوس
 شبي صليبِ مقبره غارِ تنگ خواهم شد
 و تا طلوعِ وحشيِ آن تك غروبِ وحشتناك
 تفاله هايِ همه خوابهايِ خوبم را
 از هفت خوابِ كهنه اين خفتگانِ بي غوغا
 گذار خواهم داد.
 
 اگر كه عشق نباشد
 درون ِكوچهِ اندوهِ پيرِ خسته توس
 شبي شرابِ محفلِ پورِ پشنگ خواهم شد
 و تا سكوتِ شهوتِ سودابه هايِ بي ادراك
 صدايِ سرخِ گلويم را
 از هفتِ كوسِ وحشيِ تورانيانِ بي نجوا
 گذار خواهم داد.
 
 اگر كه عشق نباشد
 مي
 مي
 رم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 0:28 توسط مهدی خانبابائی |


چه زيبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذيرفتي! چه فريبنده ! آغوشم برايت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !چه کودکانه ! همه چيزم شدي ! چه زود ! به خاطره يک کلمه مرا ترک کردي ! چه ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم ! چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد! چه بيرحمانه! من سوختم !............ولي هنوز هم دوستت دارم!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 23:50 توسط مهدی خانبابائی |


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 1:52 توسط مهدی خانبابائی |


+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 19:18 توسط مهدی خانبابائی |


 

ای کاش انتظار پايانی داشت تا من مي توانستم باز آن دستان پر مهرت را بگيرم و برای آخرين

بار بر آن بوسه زنم...

ای کاش انتظار پايانی داشت تا من دوباره تو را در آغوش بگيرم و برای آخرين بار وجودت را حس کنم...

ای کاش انتظار پايانی داشت تا من در آغوش تو ميمردم ...ای کاش اين انتظار طاقت فرسا تمامی داشت تا من نوای عاشقانه از ديدار تو سر ميدادم...

ای کاش انتظار پايانی داشت تا من برای آخرين بار غرق در نگاه پر محبتت ميشدم... ای کاش اين انتظار پايانی داشت تا من دستانت را می گرفتم و در اين غربت تنهايی غرق نميشدم...

ای کاش اين انتظار پايانی داشت تا مي توانستم برای آخرين بار گل رويت را ببينم... ای کاش مي توانستم سر رو شانه هايت بگذارم و اشک شرم و پشيمانی را در دامانت بريزم...

ای کاش اين انتظار پايانی داشت تا من ميتوانستم تو را ببينم و دستان گرمت که دست احساس عشق است را حس کنم...

ای کاش اين انتظار پايانی داشت تا من برای آخرين بارنوای عاشقانه را از ديدار تو سر ميدادم و با فريادی از اعماق وجودم دوستت دارم را فرياد ميزدم...

ای کاش اين انتظار پايانی داشت تا من ميتوانستم برای آخرين بار تو را در کلبه ی قلبم حس کنم ...

ای کاش اين انتظار پايانی داشت تا من ميتوانستم برای آخرين بار بر پيشانی تو بوسه عشق زنم و آنگاه بميرم ... ای کاش... ای کاش

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 20:24 توسط مهدی خانبابائی |


+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 20:4 توسط مهدی خانبابائی |


ديگه از دست تو و ترانه هات ، خسته شدم

ديگه از شنيدن رنگ صدات ، خسته شدم

چه جوري بگم؟ هنوز خيلي دوست دارم ولي

انگار از بيشتر از اين بودن باهات ،خسته شدم

مني كه عمرم و زندگيم تو چشماي تو بود

باورت نميشه ، از رنگ چشات، خسته شدم

انقدر نگام نكردي كه ديگه زد به سرم

از اون آتيش خوابيده تو نگات ،خسته شدم

تو به من ميگي بي انصافم و حق داري بگي

با كدوم بهونه بنويسم ؟ برات ، خسته شدم

انقدر آب و هوا عوض كردي كه من

آخر از دست همون آب و هوات ، خسته شدم

گفتم : اين كارو نكن ، كردي و رفتي و ببين

ديدي آخر از تموم اون كارات، خسته شدم!

حرفات انگار ، ديگه روي دل من، نمي شينه

انقدر عوض شدي كه من بجات، خسته شدم

شب و روزات مثه روز و شباي قديم نبود

از دس ، تفاوت روز و شبات ، خسته شدم

ديگه فرقي نداره ، پيشت باشم ، يا نباشم

تو يه بي تفاوتي ،من از فضات، خسته شدم

دوس داري بري برودلت مي خواد باشي ،بمون

من از تمام حرف و تصميمات خسته ، شدم

يه روزي غريبه اي يه روزي آشنا، من از

بازي زشت غريب آشنات ، خسته شدم

توچي فكركردي خيال كردي من عاشق مي مونم

من از اين فكراي غرق ادعات ، خسته شدم

چقدر ببخشمت ؟؟؟ من ديگه چيزي ندارم

بخدا ! از دست اين همه خطات ، خسته شدم

روزي صد تا غم و غصه توي قلبم مي ذاري

منم آدمم از اين درد و بلات ، خسته شدم

تو خودت من و نخواستي، من گناهي ندارم

از دس اون چشماي دور از وفات، خسته شدم

شعر و اينجوري نوشتم ، كسي با خبر نشه

مثلا من از تو و خاطره هات خسته ، شدم

اي خدا،اينو فقط من و تو و اون مي دونيم

نشونم بده يه جور راه نجات، خسته شدم

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 0:28 توسط مهدی خانبابائی |


امروز همه ی عاشقان را رها کردم و به سوی تنهایی پر کشیدم امروز قلب های

تکه تکه ی عاشقان برایم گریستند و چشمانم از خیسی اشکانم پر شد امروز گل

سرخم را پرپر کردم تا نشانی از عشق نماند . شقایق ها را دسته دسته از باغ

مهربانی برچیدم و در غم تنهایی ام گریستم .

امروز غروبی آمد و عشق را با خود برد و طلوع غریبی را برایم آورد .

امروز تنهایی را بر گریبان خواهم انداخت و به سوی حقیقت پیش خواهم رفت .

امروز گل مهربانیم را ترک خواهم کرد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 0:13 توسط مهدی خانبابائی |


 

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم . پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بين گل هايی که در تنهايی ام روئيد؛ با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم
همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشم هايم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم
نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا؛ شايد خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا؛ تا کی؛ برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد
و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زيبای توام
برگرد
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت ::
تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پائيزی ترين ويرانی يک دل ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر نمی دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 22:58 توسط مهدی خانبابائی |


دوستت دارم بيشتر از معناي واقعي كلمه دوست داشتن!
دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داري!
دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست مي داري!
دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق!
دوستت دارم همچو تكه ابرهاي سفيدي كه در اوج آسمان آبي در حال عبورند!
دوستت دارم چون تو رو ميخواهم و تو نيز مرا ميخواهي!
دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق!
دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور مي كني!
دوستت دارم ، همچو رهايي پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها ، همچو امواج دريا كه آرام به كنار ساحل مي آيند و آرام نيز به دريا مي روند ، همچو غنچه اي كه آرام آرام باز مي شودوستت دارم بيشتر از معناي واقعي كلمه دوست داشتن!
دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داري!
دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست مي داري!
دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق!
دوستت دارم همچو تكه ابرهاي سفيدي كه در اوج آسمان آبي در حال عبورند!
دوستت دارم چون تو رو ميخواهم و تو نيز مرا ميخواهي!
دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق!
دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور مي كني!
دوستت دارم ، همچو رهايي پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها ، همچو امواج دريا كه آرام به كنار ساحل مي آيند و آرام نيز به دريا مي روند ، همچو غنچه اي كه آرام آرام باز مي شود و گل مي شود ، همچو اواخر زمستان كه شكوفه هاي بهاري باز مي شوند !
دوستت دارم همچو چشمه اي در دل كوه كه آرام جاري مي شود
بر روي زمين و تبديل به آبشاري مي شود كه از دل كوه سرازير مي شود!
دوستت دارم همچو مهتابي كه شبهاي تيره و تار را با حضورش پر از روشنايي ميكند!
دوستت دارم همچو باران ! باراني كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و مي شويد !
دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد !
دوستت دارم ، چون تو آخرين اميد زندگي مني ، و لياقت اين دوست داشتن را داري!
دوستت دارم تا حدي كه قلبم و احساسم ظرفيت اين ابراز دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشند!
دوستت دارم ، چون با باوري عميق در قلب من نشستي و مرا هدف و اميد زندگي خود قرار دادي!
دوستت دارم چون از زندگي ودنيا گذشته اي تا با من بماني !
دوستت دارم چون نگذاشتي حتي يك قطره اشك از چشمانم سرازير شود!
د و گل مي شود ، همچو اواخر زمستان كه شكوفه هاي بهاري باز مي شوند !
دوستت دارم همچو چشمه اي در دل كوه كه آرام جاري مي شود
بر روي زمين و تبديل به آبشاري مي شود كه از دل كوه سرازير مي شود!
دوستت دارم همچو مهتابي كه شبهاي تيره و تار را با حضورش پر از روشنايي ميكند!
دوستت دارم همچو باران ! باراني كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و مي شويد !
دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد !
دوستت دارم ، چون تو آخرين اميد زندگي مني ، و لياقت اين دوست داشتن را داري!
دوستت دارم تا حدي كه قلبم و احساسم ظرفيت اين ابراز دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشند!
دوستت دارم ، چون با باوري عميق در قلب من نشستي و مرا هدف و اميد زندگي خود قرار دادي!
دوستت دارم چون از زندگي ودنيا گذشته اي تا با من بماني !
دوستت دارم چون نگذاشتي حتي يك قطره اشك از چشمانم سرازير شود!

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:2 توسط مهدی خانبابائی |


اگر می دانستم زندگی کوتاه است هرگز آغازش نمی کردم

اگر می دانستم در دوستی بی وفایی است هرگز دوستی پیدا نمی کردم

حتی اگر می دانستم دنیا بی هدف است هرگز به دنیا نمی آمدم

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:52 توسط مهدی خانبابائی |


+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 0:59 توسط مهدی خانبابائی |


+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 23:32 توسط مهدی خانبابائی |


+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 23:30 توسط مهدی خانبابائی |


+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 23:25 توسط مهدی خانبابائی |


+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 0:36 توسط مهدی خانبابائی |


امروز بار دیگر عشق تو خاطرم را آشفته کرد

خاطرات خوش گذشته که در قبال عشق پاک تو گذشته بود

و این روزها چون شعله های سوزاننده ای رو به خاموشی بود

از نو شعله ور گردید...

می دانم که تو هم گذشته را از یاد نبرده ای

آن روزها که مرا دوست داشتی...و به عشق خود امیدوارم می کردی

به یادت هست یک روز گل زیبائی برایم هدیه فرستادی؟

گل سرخ کوچک قشنگی بود

که حکایت از عشق پاک من و قلب هوس پرست تو می کرد...

برایم نوشته بودی:

"سوگند به اولین عشق که پاکترین آنهاست"

"قلب من برای همیشه جایگاه عشق تو خواهد بود"

"تو را هرگز در زندگی از یاد نخواهم برد..."

"چون تو نخستین عشق منی..."

ولی دریغا تو قول خود را از یاد بردی

مهر خود را از من دریغ نمودی

و آرزوهایم را در هم شکستی

ای کاش هرگز در سر راهم قرار نمی گرفتی تا...

امروز آن گل سرخی که برایم هدیه کرده بودی دارم

و آن یگانه یاد بود عشق پاک من است

امروز دیگر آن گل طراوت و زیبائی آن روز را ندارد

زیرا عشق تو که مایه طراوت و شادابی آن بود

دیگر وجود ندارد...

قلب من امروز این گل خشک را دوست دارد

زیرا خاطرات خوش عشقی که چند صباحی به طول انجامید

در میان برگ های خشک آن مدفون است

این گل گل عشق من بود

ولی افسوس که چه زود از طوفان بی وفائی تو

پژمرده گردید.

پاینده باشید...رهگذر...

 

همیشه دوستت دارم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 1:38 توسط مهدی خانبابائی |


من و تو

هر روز که از ما میگذره عشقم به تو بیشتر میشه

 

باور کن که دیوونتم دیوونه عین همیشه

 

فقط تو پاره تنی به حرمت اشکم قسم

 

بی تو میونه یه عالمی غریبم یه بی کسم

 

سکوت خستم ببین ببین بی تو چه کم شدم

 

همسایه سکوتم تنها رفیق غم شدم

 

صحبت راه دور که نیست بحث دو پای خستم

 

شاکی غصه نیستم نقل دل شکستم

 

لپ کلام ای با وفا بی چک و چونه چاکرم

 

واسه فدای تو شدن من که همیشه حاضرم

 

دوست داشتنت مقدس

 

واسه همین

 

شیرین ترین عبادتی

 

امید روز آخرم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 1:18 توسط مهدی خانبابائی |


دروغ می گفت می دانستم که دروغ می گوید . می دانستم که مرا دوست ندارد . حتی می دانستم که چه کسی را دوست دارد . اما آنقدردوستش داشتم که هیچ چیز برایم مهم نبود . فقط می خواستم در کنارم باشد دوستم داشته باشد . ولی او حتی این با من بودن را از من دریغ داشت . او وجود مرا نادیده گرفت . عشق من برای او فقط یک بازی بچگانه بود که در این بازی تنها من بودم که باختم .

آه که چه شبها برایش گریه ها کردم . آه که چه روزها برایش ناله ها کردم . چه کسی بود که گریه های شبانه و ناله های روزانه ام را ببیند . می دانستم که دل سپردن به عشق او کاری بیهوده است . اما من عاشق بودم . عاشقی کور و دل باخته که اگر می گفت بسوز می سوختم . می گفت بمیر می مردم . اما او هرگز نگفت که از من جدا شو . شاید اگر روزی می گفت حتما" از او جدا می گذشتم .

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 23:15 توسط مهدی خانبابائی |


+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 21:35 توسط مهدی خانبابائی |


ديگه از دست تو و ترانه هات ، خسته شدم

ديگه از شنيدن رنگ صدات ، خسته شدم

چه جوري بگم؟ هنوز خيلي دوست دارم ولي

انگار از بيشتر از اين بودن باهات ،خسته شدم

مني كه عمرم و زندگيم تو چشماي تو بود

باورت نميشه ، از رنگ چشات، خسته شدم

انقدر نگام نكردي كه ديگه زد به سرم

از اون آتيش خوابيده تو نگات ،خسته شدم

تو به من ميگي بي انصافم و حق داري بگي

با كدوم بهونه بنويسم ؟ برات ، خسته شدم

انقدر آب و هوا عوض كردي كه من

آخر از دست همون آب و هوات ، خسته شدم

گفتم : اين كارو نكن ، كردي و رفتي و ببين

ديدي آخر از تموم اون كارات، خسته شدم!

حرفات انگار ، ديگه روي دل من، نمي شينه

انقدر عوض شدي كه من بجات، خسته شدم

شب و روزات مثه روز و شباي قديم نبود

از دس ، تفاوت روز و شبات ، خسته شدم

ديگه فرقي نداره ، پيشت باشم ، يا نباشم

تو يه بي تفاوتي ،من از فضات، خسته شدم

دوس داري بري برودلت مي خواد باشي ،بمون

من از تمام حرف و تصميمات خسته ، شدم

يه روزي غريبه اي يه روزي آشنا، من از

بازي زشت غريب آشنات ، خسته شدم

توچي فكركردي خيال كردي من عاشق مي مونم

من از اين فكراي غرق ادعات ، خسته شدم

چقدر ببخشمت ؟؟؟ من ديگه چيزي ندارم

بخدا ! از دست اين همه خطات ، خسته شدم

روزي صد تا غم و غصه توي قلبم مي ذاري

منم آدمم از اين درد و بلات ، خسته شدم

تو خودت من و نخواستي، من گناهي ندارم

از دس اون چشماي دور از وفات، خسته شدم

شعر و اينجوري نوشتم ، كسي با خبر نشه

مثلا من از تو و خاطره هات خسته ، شدم

اي خدا،اينو فقط من و تو و اون مي دونيم

نشونم بده يه جور راه نجات، خسته شدم

+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت 0:28 توسط مهدی خانبابائی |


هر لحظه که از عمرم ميگذرد
به کلمه مرگ بيشتر فکر ميکنم
در حالی که هنوز پيری را تجربه نکردم
از جوانيم هنوز بهره ای که می خواستم نبرده ام
و کودکيم را درونم پنهان کرده ام ....
هيچ کس مرا نمی شناسد

درونم پر از حرفهای ناگفته است
پر از رازهای ناگفته ...
و به خودم افتخار می کنم

چون درد هايی کشيده ام که مرا ساخته است
و چيزهايی می دانم که هيچ کس نمی داند
و پس از مرگم با کالبدم خواهد پوسيد.....

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 23:47 توسط مهدی خانبابائی |


+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 23:37 توسط مهدی خانبابائی |


اگه يه روز بهت گفتند 1000 نفر دوستت داره،بدون اوليش منم.
اگه يه روز بهت گفتند 100 نفر دوستت داره،بدون اوليش منم.
اگه يه روز بهت گفتند 10 نفر دوستت داره،بدون اوليش منم.
اگه يه روز بهت گفتند 1 نفر دوستت داره،بدون اون يه نفر منم.
اگه يه روز بهت گفتند کسي دوستت نداره،بدون من مردم!!!
 

    

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست

پس با تمام وجود فرياد ميزنم

                                      دوستت دارم

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 4:54 توسط مهدی خانبابائی |


شهادت حضرت علی بر تمام مسلمانان جهان تسلیت عرض میکنم

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 3:17 توسط مهدی خانبابائی |