قلمم مي لغزد صفحه ي دفتر من سپيدترين صفحه ي آن دستانم لرزان چشمانم كم جان فكر من پوچ شده چه كسي طراوت ذهن مرا برد ز جان قلب من را چه كسي سنگ كشيد سعي مكن تير فرويي در آن قلب من مي شكند تير كمان قلمم مي شكند شعر را مي خوانم هيچ نيست چه كسي هيچ نوشت در ذهنم چه كسي قلب مرا سنگي كرد معدنچي به كجاست، سنگ من را شكند؟ درد با خودببرد؟ خاطراتم خاموش چه كسي آنها را مي دزدد؟ فكر كن! خاطره ها را فكر كن! چه كسي بودم من؟ به چه چيزي سنگ شد دل به چه دردي پوچ شد افكارم يا كه از آغازم سنگ به دل بودم من كم كمك خاطره ها زنده شوند عشق بود بنّّاي ديوار دلم چشم ها از اشك آكنده شوند اشك هاميشكنند سنگ دلم....

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه دوباره اين دل ديوونه واست دل تنگه اسم تو براي من قشنگ ترين اهنگه بي تو يك پرنده ي اسير بي پروازم با تو اما مي رسم به قله ي اوازم اگر تا اخر اين ترانه با من باشي واسه تو سقفي از اهنگ و صدا مي سازم با يه چشمك دوباره من و زنده كن ستاره نذار از نفس بيافتم تويي تنها راه جاري اي ستاره اي ستاره بي تو شب نوري نداره تويي تنها راه چاره تويي كه عشقم و با نگاه من مي دوني تويي كه تو پيش ترانهام مهموني تويي كه اخر قصه ي منو مي خوني گر كوچه ي صدام يه كوچه ي باريكه اگر خونم بي چراغه و تاريكه مي دونم اخر قصه مي رسي به دادم لحظه ي يكي شدن تو اينه ام نزديكه
هوا سرد است نمی دانم چرا لبها نمی لرزند دلم تنگ است نمی دانم چرا لبها نمی لرزند
شبم تاریک و بی نور است و تیره در این تاریکیه شبها نمی دانم چرا لبها نمی لرزند
نگاهت بی ریا بود و شکسته نگاهت را شناختم من نمی دانم چرا لبها نمی لرزند
سفر کردم به دنیای غریبت در این غربت نمی دانم چرا لبها نمی لرزند
صدا کردم تو را در عین عشقم ز عشقم من نمی دانم چرا لبها نمی لرزند
سکوتم را شکستم من به نامت ز این فریاد نمی دانم چرا لبها نمی لرزند
غم هجران مرا پر کرده از داد ز بیداد و ندا نمی دانم چرا لبها نمی لرزند
من از امید و دوری از بلایا شدم هوشیار نمی دانم چرا لبها نمی لرزند
به وقت شب که با یادت نشینم ز این یادت نمی دانم چرا لبها نمی لرزند
به امید وصالت من بخوابم در این خوابها نمی دانم چرا لبها نمی لرزند
من از دلتنگی و این شب نشینیها بگفتم که نمی دانم چرا لبها نمی لرزند
تو را من با خودم بردم به رؤیا ز رؤیاها نمی دانم چرا لبها نمی لرزند
چه روزهایی نشستم من به پایت ز این روزها نمی دانم چرا لبها نمی لرزند
چه شبهایی به فکرت بود و هستم ز این شبها نمی دانم چرا لبها نمی لرزند
به تقویم گر بیندازی نگاهی تو هم دانی نمی دانم چرا لبها نمی لرزند
صدایم را به فریادم سپردم ز این فریاد نمی دانم چرا لبها نمی لرزند
به زردیه همه برگهای این دوران قسم که من نمی دانم چرا لبها نمی لرزند
مهدی خانبابائی

هر یك از ما انسانها تعبیری برای ازدواج برمیگزینیم و ازدواج برای هر یك از ما دیدی متفاوت و ناهمگون دارد .
در اینجا به بحثی در ارتباط با ازدواج ناخودآگاه میپردازیم !
ازدواج ناخودآگاه ، تنها به این تعبیر نیست كه ناخواسته و بدون تعیین وقتی قبلی عاشق شده و در انتها به ازدواج رو آورده باشیم !
بلكه به این معناست كه به ازدواج ، به دید وسیله و ابزاری جهت تغییر و رشد شخصی نگاه میكنیم و میخواهیم امیال و نیازهای خود را سیراب نماییم .
همگی ما این خواسته قابل درك را داریم كه به مانند بچه ها زندگی كنیم .
این تفكر آرزومندانه در ازدواج به اوج ظهور خود میرسد . ما نمیخواهیم مسئولیت برآورده كردن نیازهایمان را خود عهده دار شویم ، بلكه میخواهیم كه عاشق یك "ابر انسان" شویم و به خوبی و خوشی به پای هم پیر شویم .
چنین توقع داریم كه هدایا و مواهب زندگی به سادگی و بی هیچ از خود گذشتگی نصیبمان شود . درست به مانند بنی اسرائیلیان كه میخواستند سرزمین موعود برایشان "بهشت برین" باشد . همان هدیه خداوند به آدم و حوا !
ما میخواهیم كه تنها با "ازدواج كردن" همگی ناخوشیها و گرفتاریهایمان را معالجه و درمان كنیم . میخواهیم كه به مانند افسانه های شاه و پری ازدواجمان همانگونه باشد كه شاهزاده زیبا و ولیعهد جذاب ازدواج میكنند .
اما با كمی تعقل به این نكته میرسیم كه بنی اسرائیلیان، تنها هنگامی كه سرزمین موعود را به منزله فرصتی برای خلق واقعیت و حقیقتی نو دیدند ، بود كه به آنان اجازه وارد شدن داده شد .
بعضی از افراد هستند كه ناخودآگاه و بی آنكه خود نیز از آن اطلاعی داشته باشند ، به ازدواج رو میآورند . و همسرشان را _از میان لیستهایی بلند بالا از كاندیدهای ازدواجی كه برای خود در نظر داشتند_ برمیگزینند .
آنها ناخودآگاه چنین میپندارند كه همسرشان همگی كارها را انجام خواهد داد : نیازها و احتیاجات برآورده نشده كودكی آنان را برآورده خواهد كرد ، متمم و مكملی بر بخشهایی از خویشتن گمشده آنان خواهد شد ، مدام و به طرزی مهربانانه به آنان توجه و حمایت خواهد داد ، و همواره و در همه حال در دسترس خواهد بود .
این توقعات همانهایی هستند كه هیجان را دامن میزند !!!
برای این گونه افراد ، به محض آنكه رابطه ای امن به نظر میآید ، كلیدی روانی در اعماق مغزشان زده میشود كه تمامی آمال و آرزوهای پنهان و خفته دوران كودكی را فعال میسازد .
بالاخره بعضی از مردم به این دلیل ازدواج میكنند تا به رشد روحی-روانی شخصی خود تداوم بخشند . و به این دلیل ازدواج نمیكنند چون میبایست احتیاجات و نیازهای همسرشان را رفع و رجوع نمایند .
بنابراین ، زن و شوهرها یك قدم از یكدیگر پس نشسته و حال خواهان آنند كه از مزایای زندگی متاهلی بهره مند شوند .
این تغییر نادرست _ازدواجی ناخودآگاه_ میتواند ناگهانی و یا به تدریج باشد . اما چیزی كه قطعی است ، این است كه در مقطعی ، این گونه زوجها بیدار شده و به ناگهان میبینند كه به آب و هوایی سردتر از قبل مهاجرت كرده اند .
و در این موقعیت است كه رفتارها و احساسات سركوب شده یكدیگر را برمیانگیزند ، بر جراحات و زخمهای كودكی یكدیگر میافزایند ، و صفات و ویژگیهای منفی خودشان را بر روی یكدیگر فرافكن میكنند .
آنها عشق و محبت خود را از همسرشان دریغ كرده و از لحاظ روحی و عاطفی از او فاصله میگیرند و مسئول تمامی این ناشادی ها و نارضایتی ها را همسرشان میدانند . از نظر این گونه افراد ، خود تغییری نكرده اند و این همسرشان است كه تغییری سوء كرده است و خواسته های همیشگی آنها را نا دیده گرفته است .
ما باید بدانیم كه همسر ما ، غول چراغ جادو نیست ! "امروز" همان "همیشه" نیست و "دیروز" نیز "امروز" نمیباشد . ما میبایستی كه مهارتهای منطقی تری را برگزینیم و بگذاریم تا روابط عاطفی ما به بار بنشیند . همان مهارتهایی كه در سایر زمینه های زندگی از آنها استفاده میكنیم .
تنها از طریق تلفیق و به هم پیوستن آمال و آرزوهای گذشته و شعور فعلی است كه خواهیم توانست سرخوردگی های نبرد قدرت را به تدریج پشت سر بگذاریم !
...همهی ما میدانیم و بر این موضوع واقفیم كه «دختر وپسر ندارد، مهم این است كه بچّه آدم باشد!» پس ما هم با بی طرفی كامل به مقایسهی انواع و اقسام این موجود مهم میپردازیم:
1. پیش از دبستان:
دختر و پسر: در این مقطع دختر و پسر فرقی ندارند و بچّه باید سالم باشد. درچنین مقطعی، نوزاد و پس از آن كودك، با اساسیترین و حیاتیترین پرسشهای زندگیاش آشنا میشود؛ پرسشهایی مانند «بگو مامان» ، «آهان! گفتی بابا درسته عزیزم؟!»، «تو واسه چی اوّل گفتی بابا گل من؟!!“ و كم كم پرسشهایی مثل «بگو ببینم، مامانو چند تا دوست داری؟»، «بابا رو چی؟ عمّه رو؟! خاله، عمو... دایی... و... ؟!»، «بزرگ شدی میخوای چی كاره بشی؟» (حالا بگذریم كه این بچّه تمام سعیاش را بكار بگیرد، حداكثر شش سال و نیم تمام دارد و چه میداند اصلا ً بزرگ شدی یعنی تقریبا چقدر شدی؟!)
علایق: ... (عذر میخواهم مزاحم میشوم ولی اگر شما یادتان هست در ششماهگی به چه چیزی علاقه داشتید ما را هم خبر كنید!)
مشاغل مورد علاقه: ؟!

2. دبستان:
دختر و پسر: در این حالت هم دختر و پسر فرقی ندارد و مهم این است كه بچّه... ببخشید كودك با مدرسه ارتباط برقرار كند. در این مقطع كودك با پرسشهایی نظیر «مدرسه رو دوست داری؟ چند تا؟»، «خانم معلّم رو چی؟» ، «چند تا بیست گرفتی؟»، «چرا بیست گرفتی؟»، «چرا چند تا بیست گرفتی؟!!» و... مواجه است.
علایق: مامان و بابا، خانم معلّم، مدرسه، درس، ریاضی( ؟! ).
مشاغل مورد علاقه: خلبانی، پزشكی (یك همچین چیزهایی).
3. دبیرستان:
دختر: در چنین مقطعی، دخترها تبدیل میشوند به یك جور «من دیگه بزرگ شدهام مكرّر. تركیبی از عكس، پوستر، كامپیوتر، دكّهی روزنامهفروشی، و «یه كمی هم درس بخون». پرسشهای مهمی كه با آن مواجه میشوند عبارتست از: «تو چرا اُفت تحصیلی پیدا كردی؟!»، «تو چرا تازگیها این قدر جلوی آیینهای؟!»، «گوشی تلفن كو؟!!»
علایق: آشنایی با انواع و اقسام دوستان، دلتنگی برای انواع و اقسام دوستان(!)، انواع چت روم، CD، گوشی تلفن، موسیقی و...
مشاغل مورد علاقه: بازیگری، نوازندگی و حالا شاید پزشكی!
پسر: تركیبی از «تو دیگه مرد شدی»، «پسرم بزرگ شده»، «آخه پسر تو كی میخوای بزرگ بشی؟»، «پسرم، میخوای در آیندهی نزدیك بزرگ بشی یا آیندهی دور؟!» افه، رو كم كنی، فوتبال، فوتبال، فوتبال، تریپ رفیقبازی و معرفت و اینا.
علایق: رفیق، فوتبال، منچستر، یوونتوس، بایرن (البته از سایر تیمهای از قلم افتاده معذرت!)، ایضا ً موارد بالا.
مشاغل مورد علاقه: بازیگری، خوانندگی، شغل نان و آبدار... همان شغل نان و آبدار.
4. پیشدانشگاهی:
دختر و پسر فرقی ندارند، اغلب در این مقطع هر دو گروه شكل اضطراب میشوند. یك چیزی در مایههای «گنجشكِ نگران ِ آینده و در عین حال عصبی!» همچنین در دو حالت عزیزان حال خود را درك نمیكنند: یكی زمانی كه درسها زیاد است، وقت هم كه كم است، پس دوستان حال عصب دارند؛ دیگر زمانی كه درگیرند، چون درسها را مطالعه نمودهاند ولی میترسند فراموششان شود! تركیبی از كتاب، جزوه، تست، كنكور، زندگی، درس، درس = همهی بقیهی زندگی و مانند اینها.
علایق: یادگیری روشهای تست زدن در سه سوت دو سوت و نیم و كمتر، دانشگاه و اینا...
مشاغل مورد علاقه:
دختر: پزشكی، مهندسی، «هر چی قبول بشم»، «وای خدا نكنه قبول نشم!»
پسر: مبارزه با سربازی!، مهندسی، پزشكی و...

5. دانشگاه:
دختر و پسر: تركیبی از جزوه، «عطر گلهای بهاری»، «عشقمون كاشكی همین جوری بمونه!» و... پرسشهای متداول: «عشق یعنی چه؟!!»، «كلاس تشكیل نمیشه؟»، «عشق یا ثروت، مسئله كدام است؟»، « (با نازخوانده شود لطفا) فعلا میخوام درسمو ادامه بدم (آره دیگه؟!)»
علایق:
دختر: بوفهی دانشكده، ردیف جلوی كلاس، دو در نمودن كلاس و...
پسر: علایق : ایضا ً بوفه ، ردیف آخر كلاس ، ایضا ً دو دَر نمودن كلاس...
مشاغل مورد علاقه:
دختر: شغل پر درآمد، شغل HIGH CLASS و...
پسر: شغل مناسب و پر درآمد... شغل مناسب... شغل.

