دوباره اون احساسی که مدت زيادی بود از وجودم دور شده بود امروز دوباره اومد سراغم و به گريه ی من خنديد
دوباره دلم گرفت
هر چی خواستم اين احساس رو از خودم دور کنم نشد
مدتی بود که به هوای سنگين و ساکت اتاقم ، به غم تنهايی عادت کرده بودم . حتی به تنهايی علاقه منده شده بودم
ولی الان دوباره مثل گذشته پريشون و بی طاقت شدم . ديگه حوصله ی تنهایی رو ندارم
اتاق دوست داشتنی من الان در نظر چشمای من يه زندونه
دلم گرفته آسمون نمی تونم گريه کنم
شکنجه می شم از خودم نمی تونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها رو سينه ی من اومده
آخ داره باورم ميشه خنده به ما نيومده
خنده به ما نيومده!!
منو به بازی ميگيرن عقربه های ساعتم
برگه ی تقويم ميکنه لحظه به لحظه لعنتم
باشه خيالی نيست . بزار اين تقويم هرچقدر می تونه لعنتم کنه . به لعنت هاش عادت دارم
عادت دارم!!

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
تو همه راز جهان ريته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت

اولین قلم،
حرف درد را
در دلم نوشته است.
دست سرنوشت،
خون درد را
با گلم سرشته است.....
پس چگونه سر نوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه دل است.
پس چگونه من، رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق.
شعر تازه مرا
درد گفته است،
درد هم شنفته است.
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست.
درد، نام دیگر من است.
من چگونه خویش را صدا کنم..............

ازم پرسيدی : برا چی زنده هستي؟!
در حاليكه تموم وجودم فرياد مي زد واسه خاطر تو آروم و آهسته گفتم :
- واسه هيچی!
بعد ازت پرسيدم : تو برا چی زنده هستي؟!
در حاليكه اشك تو چشمای آسمونیت جمع شده بود گفتی:
به خاطر كسي كه به خاطر هيچی زنده است....
وقتي تو نمي توني اونقدري كه محبوبت رو دوست داري بهش بگي پس بهتره كه به جنون برسي و لال بشي و فقط با نگاهت بهش بگي كه دوستش داري ...
اون وقته كه حس عشق رو تو دلت هميشه مثل يه داغ نگه مي داري...
عشق يعني اين ...

