
شکایت
دردم را با درختان گفتم
درختان آه کشیدند
دردم راباچشمه کفتم
چشمه اشک ازدیده ریخت
***
به مرغ نغمه خوان گفتم
غمزده شدوخاموش گشت
به ستاره درخشان گفتم
با چشمکی جوابم داد
***
به گلی که درمیان علفها
زیرپای من پنهان بود گفتم
وبه گلی که بالای دیوار
روی سرمن آویزان بود گفتم
***
بیدرنگ گلهای چمن
برمن دلسوزی کردند
وباعطرخود دردم راتسکین دادند
***
آه اکنون که همه طبیعت
اینگونه بامن همدردی میکنند
واشکهای مرا روی بالهای خود میبرند
***
بگو ای آنکه مایه ریختن این اشکهائی
تو نمیخواهی دردم را بشنوی؟
ونمیخواهی تسکینم دهی؟


