تبليغاتX
عشق

 

شکایت

دردم را با درختان گفتم

درختان آه کشیدند

دردم راباچشمه کفتم

چشمه اشک ازدیده ریخت

***

به مرغ نغمه خوان گفتم

غمزده شدوخاموش گشت

به ستاره درخشان گفتم

با چشمکی جوابم داد

***

به گلی که درمیان علفها

زیرپای من پنهان بود گفتم

وبه گلی که بالای دیوار

روی سرمن آویزان بود گفتم

***

بیدرنگ گلهای چمن

برمن دلسوزی کردند

وباعطرخود دردم راتسکین دادند

***

آه اکنون که همه طبیعت

اینگونه بامن همدردی میکنند

واشکهای مرا روی بالهای خود میبرند

***

بگو ای آنکه مایه ریختن این اشکهائی

تو نمیخواهی دردم را بشنوی؟

ونمیخواهی تسکینم دهی؟

 

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1384ساعت 1:24 توسط مهدی خانبابائی |