دروغ می گفت می دانستم که دروغ می گوید . می دانستم که مرا دوست ندارد . حتی می دانستم که چه کسی را دوست دارد . اما آنقدردوستش داشتم که هیچ چیز برایم مهم نبود . فقط می خواستم در کنارم باشد دوستم داشته باشد . ولی او حتی این با من بودن را از من دریغ داشت . او وجود مرا نادیده گرفت . عشق من برای او فقط یک بازی بچگانه بود که در این بازی تنها من بودم که باختم
.آه که چه شبها برایش گریه ها کردم . آه که چه روزها برایش ناله ها کردم . چه کسی بود که گریه های شبانه و ناله های روزانه ام را ببیند . می دانستم که دل سپردن به عشق او کاری بیهوده است . اما من عاشق بودم . عاشقی کور و دل باخته که اگر می گفت بسوز می سوختم . می گفت بمیر می مردم . اما او هرگز نگفت که از من جدا شو . شاید اگر روزی می گفت حتما" از او جدا می گذشتم
.

